نوشتی آخر نامه: که روزگار به کام
ندانی این که مرا بیتو روزگاری نیست
مگر تو باز بیایی جهان بیارایی
وگرنه بیتو مرا با زمانه کاری نیست
به غیر آتش یادی که مانده در دل تنگ
ز کاروان شب و روز یادگاری نیست
شب بلند زمستان و چشم بر رخ دوست
جزاین بهشتی اگر هست و نوبهارى نیست
چو برگ خشک به راه افتادیم ای عشق
فسردگان خزان تو را بهاری نیست
من از بهار چه دیدم که از خزان بینم
دگر ز عمر مرا چشم انتظاری نیست
مپرس نیک و بد کار ما، که رندان را
به کارگاه جهان غیر عشق کاری نیست