بهکوی بینشانی عزم سیر است و سفر ما را
ببر ای کشتی می تا بدانجا بیخبر ما را
چراغ راه ما کن چشم جادو، روی آتشگون
بیا ساقی ببر ما را، بیا ساقی ببر ما را
بههشیاری در این وادی رهی پیدا نشد ای دل
مگر مستی نماید راه اقلیمی دگر ما را
زدم بر کوچهٔ مستی چو هرجا روی بنهادم
بهسنگی خورد پا هر لحظه در این رهگذر ما را
به صحرای جنون باید زدن، ای عشق امدادی
بس است ای عقل، بیجا هرچه دادی دردسر ما را
گهی شمعم گهی پروانه، این شبها نمیدانی
چه بازیهاست با جان تا شبی گردد سحر ما را
نمیدانم چرا خلقِ من شوریده سر کردی
چرا یک مشت آب و گل، عبث کردی، هدر ما را
قیامت پیش چشم ما دگر وزنی نخواهد داشت
مگر ای عشق آشوبی روی از سر بدر ما را
نگار آمد ز فرط رنج و غم نشناختیم او را
بهار آمد، نیامد سر برون از زیر پر ما را
عمادا طبع تسکینبخش و جام می غنیمت دان
وگرنه کشت خواهد هجر آن بیدادگر ما را