روشن شد از فروغ رُخت شام تار ما
ای آفتاب، تیره مکن روزگار ما
از آسمان زندگیام ماهِ رخ متاب
کاید غم، آن ستارهٔ دنبالهدار ما
ما را بهار بیگل روی تو میکُشد
لطفی کن ای جمال تو باغ و بهار ما
گلها، بیا ببین که چه لبخند میزنند
بر عمر خویش و گریهٔ بیاختیار ما
از فکر زلف یار به کاری نمیرسیم
ناصح برو مپیچ خدا را به کار ما
یک شیشه باده پشت غم دهر بشکند
یک بوسه غم برد ز دل داغدار ما
باشد اگر بهشت یقین نیست اندر آن
چون چشم یار ما و میِ خوشگوار ما
حوران خلد گرچه لطیفند و دلفریب
هرگز نمیرسند به نقش نگار ما
دستم رسید بر سر زلفت وگرنه عشق
چندی دگر بدان برساندی غُبار ما
جز عشق هرچه هست فراموش کن عماد
تا بعد مرگ عشق بود یادگار ما
۲۹ مرداد ۱۳۲۵