ترسم این تیره شب را دگر سحر نباشد
زین بیابان مرا ره دگر به در نباشد
همچو پروانه گرد تو من دگر نگردم
در خم گیسویت دست من دگر نباشد
ترسم از بعد رفتن به کوی بینشانی
غیر سنگ سیاهی ز ما اثر نباشد
گرچه صیاد من خوش مرا نشانه کردی
صید این مرغ بیبال و پر هنر نباشد
کاش با جان من آه من شبی برآید
گر در این آه و افغان دگر اثر نباشد
کاش اکنون به در آید از تن من این جان
راهی از این بیابان به در اگر نباشد
سوختم، سوختم، حال من مگر ندانی
گرچه بهتر که از من تو را خبر نباشد
کوهکن چون کند بیتو اندر این بیابان
دل به شیرین دهد خسرو ار شکر نباشد
ای دل ای دل مکن اینقدر فغان و زاری
گوش این چرخ دون از کجا که کر نباشد