هوای کوی تو کی حسرت بهشت گذارد
بهشت نیز اگر هست بوی کوی تو دارد
تو همچو ماه همه جلوهای و من همه چشم
شبی ستاره ببارد، شبی ستاره شمارد
چه شد که دشمن جانم شدند، چیست گناهم
مگر چو من دگری روی خوب دوست ندارد
ز عقل و صبر به سوداییان عشق مگویید
که شاه عشق به هر جاست غیر خود نگذارد
نصیحت من از آن گل چنان بود که گوید
کسی به بلبل بیدل که دل به گل نسپارد
دلم که ساز خدا بود بیسبب بشکستی
شکستِ حُسن، سببساز، از تو دور بدارد
به باغبان خبری ده ز بیقراری مرغان
که جان و دل همه بر رنگ و بوی گل نگمارد
کتاب حسرتی ای گل اگر نه دست تصادف
برِ تو مهر گیاهی به باغ دهر بکارد
چگونه فکر تو از سر برون کنم که دمادم
شراب نقش تو گیرد، نسیم بوی تو آرد
فسانهای است جهان، خوشتر آن بود که عمادت
گهی به کلک فسونگر حدیث عشق نگارد