گر لبت بوسه‌ای نارد، داد دشنامی تواند
آه از این خاموشی‌ات، جانا که جان بر لب رساند
نازنین با اهل معنی ناز کمتر کن خدا را
گرچه داری صورتی زیبا، بدین صورت نماند
دلستانا از فلک اندیشه‌ای، بر ما نگاهی
کانچه هرکس را دهد این سفله روزی می‌ستاند
کی روا باشد، حبیبا تو به مهر و ماه مانی
روزگار عاشق زارت به شام تیره ماند
ای که جان عاشقان پیش تو مقداری ندارد
قدر خود دان یعنی آن را باش کو قدر تو داند
آب گلزار جمالی، گوهر دریای عشقی
غرق آن دریا شوم کاین سان گهر می‌پروراند
حسرت گلشن ندارم تا گرفتار تو گشتم
وای بر مرغی که خواهد زین قفس خود وارهاند
صید خوشبختی چو من صیاد خود را دوست دارد
گر به خاکش می‌کشاند ور به خونش می‌نشاند
بوی خون می‌آید از این دشت، مجنون خواهد و من
هرکه جان را دوست می‌دارد بگو مرکب نراند
کاش چون پروانه بگذارد که در پایش بمیرم
آن که چون برگ خزان ما را به هر سو می‌دواند
دیگران را چند و چون زیبد، همان بهتر که عاشق
گوشه‌ای خلوت نشیند، دلبری در بر نشاند
تا رسد روزی که راز عالم باقی بدانند
وای بر آن دل که قدر عالم فانی نداند
روز مرگم مست کن ای ساقی گلرخ که گیتی
عید ما هم بنگرد چون خانه‌ی ما می‌تکاند
جای آتش می‌پرستندت به جان زین پس عماد
ساقی آتش‌پرستان گر غزل‌های تو خواند

دیدگاهتان را بنویسید