خوش آن که عمر گرانمایه را هدر نکند
که چون بلا رسد از آسمان خبر نکند
همیشه روی به سیلی باده کردم سرخ
کسی چو من غم دل را به حیله در نکند
به کوی گمشده یارم گذارم افتاده است
چگونه دامن من اشک هجر تر نکند
چه خاطرات، چه افسانهها که دل دارد
در این مقام که تا حشر هم شمار نکند
فغان که هرچه فغان میکشم ز پردهٔ دل
به قلب سنگ عجوز جهان اثر نکند
ز بعد سوختن یار خود به محفل دهر
دگر چه سازد اگر شمع ترک سر نکند
روان به سوی خوبوشان و عالمی دارم
خدا کند که کسی همچو من سفر نکند
کبوتری که فتاده است جفتش اندر دام
خدا کند که به جز دام را گذر نکند
ز عمر خویش ملولم، خوشا به حالت شمع
که بعد مردن پروانه شب سحر نکند
چه تیرهبخت کسی بودی ای عماد پریش
زمانه بخت بدین تیرگی دگر نکند
در راه قوچان – ۳۱ بهمن ۱۳۲۷