از تو ای چشم سیه صرف نظر نتوان کرد
صبر کردم ز تو یک چند و دگر نتوان کرد
گیرم افتد سر زلف تو شبی در چنگم
محنت یک شب هجران تو سر نتوان کرد
یک شب از سنگدلی‌های تو فرهاد شوم
بیش از این زمزمه در کوه و کمر نتوان کرد
دارم امید که یک روز پشیمان گردی
ورنه یک شب به فراق تو سحر نتوان کرد
وصفی اندر خور حسن رخ تو نتوان گفت
مدّعی را ز جمال تو خبر نتوان کرد
قصه کوتاه کن ای ناصح و از ما بگذر
یک دم از عمر گرانمایه هدر نتوان کرد
پیش آن ناوک دلدوز مکن عرضهٔ زهد
دفع آن تیر بدین کهنه سپر نتوان کرد
سرسری نیست غم عشق تو ای مونس جان
این هوا از سر شوریده به در نتوان کرد
ماند دل پیش تو وز نیمهٔ راه برگشتم
چه کنم بیدل و دلدار سفر نتوان کرد
هر گلی را به چمن رنگی و بویی است عماد
چون صبا سرسری از باغ گذر نتوان کرد

دیدگاهتان را بنویسید