سحر حریر خیالت چو در برم گیرد
فرشته سرخوشی از بوی بسترم گیرد
به صد بهشت فراق تو را نخواهم داد
که نقش خوب تو هر دم برابرم گیرد
مهی کجاست که امشب مرا ز خود ببرد
پیاله گیرد و مستانه در برم گیرد
متاع عمر ز کف رایگان نخواهم داد
تو گو که شیخ ریاکار کافرم گیرد
نیاز نیست بدین جان بر لب آمدهام
صفای شعلۀ دیگر که پیکرم گیرد
هزار کوثر جاوید را توانم داد
بدان شراب که یک لحظه در سرم گیرد
چه دادهاند به ما تا که باز بستانند
فلک دگر چکند، تخت و افسرم گیرد؟
مرا به کوی خرابات خانهای باشد
مگر حشر کشد این کاخ مرمرّم گیرد
به هیچ چیز دگر بستگیام نیست، مباد
بهشتِ صحبت «رضوان» و «کوثرم» گیرد
گهرشناس بتی لعللب کجا ست عماد
که بوسه بخشد و این گنج گوهرم گیرد