چه مژده بهتر و خوشتر که یار می‌آید
عزیز جان و دل غمگسار می‌آید
به قول خواجهٔ شیراز بلکه خواجهٔ دهـر
چراغ دیدۀ شب زنده‌دار می‌آید
چه بیقراری خوبی است انتظار نگار
چه نقش‌هاست به دل تا نگار می‌آید
چه اضطراب لطیفی، چه التهاب خوشی است
دل خزان‌زده را نوبهار می‌آید
به جان ملال من افزوده بود باد بهار
بهار می‌رسد اکنون که یار می‌آید
اگرچه کاسته از بنده‌پروری غم نیست
هزار شکر که آن شهریار می‌آید
عزیز جان و شراب حلال و جام جمم
امید خاطر امیدوار می‌آید
به تیر و ترکش و موشک وطن هدف شده است
همای بخت در این گیر‌ و دار می‌آید
دُر یتیم محبت که بهر زادن او
عقیم مانده دگر روزگار می‌آید
به رغم گفتۀ پیشینیان، عماد ببین
کنون که گاه به یک گل بهار می‌آید

دیدگاهتان را بنویسید