ما را ز خاک میکده‌ها آفریده‌اند
ز آنم به جز به میکده یاران ندیده‌اند
کارم ز هجر یار گریبان دریدن است
این جامه را به‌ قامت ما خوش بریده‌اند
یارم به کام این و شرابم به جام آن
دیگر مرا برای چه کار آفریده‌اند
می ده که دلبران دل ما را شکسته‌اند
دامان صبر و جامهٔ تقوی دریده‌اند
یک چند خورده خون دل ما و همچو اشک
از ما صفا گرفته و بر رخ دویده‌اند
دیگر صفا مجوی و طراوت ز قلب ما
مرغان این چمن همه دیگر پریده‌اند
آنان که وصف کوثر و فردوس کرده‌اند،
عاشق نگشته و رخ جانان ندیده‌اند
این نیست چشم و ابرو و مژگان و زلف و لب
بالله که نقش آرزوی ما کشیده‌اند
مرغان این چمن به هوس ناله می‌کنند
خاری نخورده‌اند و گلی هم نچیده‌اند
غمنامهٔ شبان جدایی ز من شنو
افغانشان شنیدم و حرفی شنیده‌اند
دنیای درد و رنج و غم و اشک و آتش است
شاد آن کسان که در دل خاک آرمیده‌اند
افسوس از این طراوت و این ناز و خرّمی
کاین سروها برای شکستن دمیده‌اند
شاد آن کسان که بار چو بستند، چون عماد
نیشی اگر چشیده بنوشی رسیده‌اند

دیدگاهتان را بنویسید