خوش آن زمان که مرا نیز طرفه یاری بود
غمی نبود و اگر بود غمگساری بود
دلم امیدی و عشق و آرزویی داشت
شرار هجری و آشوب انتظاری بود
نهان ز جمله جهان دولتیم بود و ز شوق
به چشم و چهره علامات آشکاری بود
بهار و لاله و گل نوبتی همی آیند
مرا همیشه گل و لاله و بهاری بود
به بلبلان سیه مست باغ میماندم
شکفته خاطر از بوی گلعذاری بود
به یک نظارهٔ رویش به باد میدادم
گرم به آینهٔ دل ز غم غباری بود
به هم حکایت دل با نگاه میگفتیم
میان چشم من و چشم او مداری بود
گرم نه دولت دیدار بود، گاهی بود
سعادتی که نگاری در انتظاری بود
خوش آن زمان که لبش چون به خنده میشد باز
بهشت با همه اوصاف شورهزاری بود
دلا چه زود سیهروز و بیقرار شدی
خوش آن که با سر زلفی تو را قراری بود
به یک شراره چنان باغ آرزوم سوخت
که شک کنم که ز آغاز هم بهاری بود
به شورهزار دل ای ابر فیض رحمت آر
که روزگاری، بستان و لالهزاری بود
چه بود، حیرتم آید از این فسانه که رفت
چه روزگاری گشت و چه روزگاری بود
به قول اختر چرخ سخنوری «پروین»
«به کارگاه جهان هرچه بود کاری بود»
خدای خواست که ماند به دهر از تو نشان
عماد، از تو در این خانه یادگاری بود