می را پی بالای خمار آفریده‌اند
گل را برای صحبت خار آفریده‌اند
ما را چو لاله داغ نهادند بر جگر
روی تر را همیشه بهار آفریده‌اند
آوخ که زلف سنبل و خندان دهان گل
بهر فغان بلبل زار آفریده‌اند
دل نیست این که هست مرا، مرغ غافلی
بهر شکار نرگس یار آفریده‌اند
من مِی خورم به تلخی و مست صد سبو
در یک نگاه گرم نگار آفریده‌اند
او را برای بلهوسی ساختند و عیش
ما را دلا! برای چه کار آفریده‌اند
بیچاره آن که هست گمانش ز سادگی
صبحی برای این شب تار آفریده‌اند
غم نیست باده‌خور که در این بوستان عماد
ما را چو باد راهگذار آفریده‌اند

دیدگاهتان را بنویسید