چه گویم، چسان بیتو بگشت دوش
تو گویی که شبها بههم دوختند
ز تاریکی و درد و حرمان و یأس
شبی ساختند و مرا سوختند
به جان خواب را میخریدم، دریغ
که دادم دوصد جان و نفروختند
پی بامداد قیامت مگر
هم بامدادان بیاندوختند
نیامد برون ماه گمکرده راه
ز اختر هر آنچ آتش افروختند
نه آمد دمی خواب و نی رفت غم
مگر غم به بالین شب دوختند
نه سیمرغ و نی کیمیا خواستم
ادیبان چرا صبرم آموختند؟