کاش چون دیروز، امروز ای حبیب
دیدن رویت مرا بودی نصیب
کاش اکنون چون ببندم دیدگان
همچو دیروز از در آئی ناگهان
کوبهی در، ای پری بر در زنی
همچو مهر از مشرق جان سر زنی
کوبهی در باز بیدارم کند
چشم مست محو اسرارم کند
همدم با چنگ و تار و سوز و ساز
من به عمر خویشتن از دیرباز
خوشترین آهنگها بود ای نگار
دی، صدای در مرا در روزگار
هیچ موسیقی چنین دلبر نبود
این نوا با هیچ رامشگر نبود
کوبهی در با دلم دی گفت راز
خوشتر از شور و صفاهان و حجاز
آمدی وین خانهی پر خاک و خشت
از تجلّی تو شد رشک بهشت
آمدی، رفتم من از خود ای پری
خوب میآیی و خوش دل میبری
خوب کردی آمدی، خورشید من
رحم کردی بر دل نومید من
داشتم میمردم از درد فراق
داشتم میسوختم از اشتیاق
چون گشودم در ندائم چون شدم
واله و بیخود، ز خود بیرون شدم
از تو چشم لطف و احسان داشتم
از تو امید فراوان داشتم
ناامیدم کردی از رفتار خویش
وز جفای طبع سهلانگار خویش
گفته بودم ترک تو با جان کنم
چارهی این درد بیدرمان کنم
حیف باشد چون تو ماهی دلربا
بیا وفا هرگز نگردد آشنا
من برای تست گر، دم میزنم
ورنه پشت پا به عالم میزنم
خواستم با تو حکایت سر کنم
وز جفایت شکایت سر کنم
لب نهادی باز بر لب چون مرا
ساختی باز از طرب مجنون مرا
تا قیامت کاش بودی در برم
هرچه بیشت بنگرم عاشقترم
یاد دیروزم برد از دیده خواب
باز تا کی سر زنی ای آفتاب
هرچه بستم دیدگان خوابم نبرد
چشم بر هم بیهده نتوان فشرد
آه آه از عشق و وای از اشتیاق
لحظهای در وصل و عمری در فراق
از پس یک ماه رنج انتظار
ساعتی بینم جمالت ای نگار
آن هم از بخت بد من یک دم است
با تو عمر جاودانی هم کم است
آنچه از عشق تو بر این دل رسید
داند آن کو عشق و دل را آفرید
چون نمیگنجد غم من در بیان
میکنم افسانه کوتاه این زمان
لیک با تو نکتهای دارم، بکوش
هرچه را نشنیدی، این را دار گوش
ای که بردی این دل مشکلپسند
گر نئی اهل وفا بر خود مبند
اندکی در کار خویش اندیشه کن
در محبت، راستی را پیشه کن
هیچکس در دوستی مجبور نیست
این دگر کار دل است و زور نیست
مسن دلی دارم بستا یکتاپرست
باید این سان دلبری آرم به دست
آن که عمری انتظارش داشتم
از همه عالم تو را پنداشتم
یا که با من ای صنم یکرنگ باش
یا که از من دور صد فرسنگ باش
ترک عالم کن برای عشق خویش
عالمی داریم ما خوشتر به پیش
با محبت میتوان صد کار کرد
چارهی جان و دل بیمار کرد
هست بر هر دست بالا دست عشق
حاصل از جان و جهان عشقاست، عشق
کاش چون دیروز، امروز ای حبیب
دیدن رویت مرا بودی نصیب
کاش اکنون چون ببندم دیدگان
همچو دیروز از در آیی ناگهان