از بیوک‌نامه
گهی یادم رود بودم کجا دوش
زمانی نام خود سازم فراموش
ولی من شکرها دارم ز نسیان
که نتوانم اداپش کرد آسان
دل من تا که پیدا کرد او را
تحمل کرد چرخ فتنه‌جو را
دگر از زهر غم کی باک دارم
که با خود اینچنین تریاک دارم
نمی‌گویم که غم سومی نیاید،
که می‌آید، ولی دیری نپاید
دگر غم مرد میدانم نباشد
دو روزی چند مهمانم نباشد
مرا نسیان اگر آزرده دارد
نهان در خویش صد غم مرده دارد
نهد هر روز یک تابوت بر دوش
کنم هر شب غمی با وی فراموش
هران نامردمی کاید مرا پیش
که غم خواهد شوم بیگانه از خویش
هرآن روزی که بینم قلدری پست
به نخوت خاطر بیچاره‌ای خست
و یا بی‌دانشی گوید به من زور
به چنگ غم شوم مملوب و مقهور
چو شب از دیدگان خوابم گریزد
چو خواهد دیو غم خوتم بریزد
همین نسیان چو غمخواری دلآرام
بردان غم ز دل آرام، آرام
شرابی گردد از بهر دل تنگ
کند غم‌های هستی‌سوز کمرنگ
اگر مرگم چل و شش سال بگذاشت
نه چیزی غیر نسیانم نگه داشت
به گیتی گر فراموشی نمی‌بود
وگر مستی و مدهوشی نمی‌بود
کجا من بعد از آن یوسف به زندان
توانستم کشید این بار هجران
کجا بعد از چنان مهر جهان‌تاب
برای عمر بودم طاقت و تاب
از این زندان بسی زین پیش‌ترها
بيفکندم ز جان زنجیر تن را
ز غم می‌سوخت صد ره تار و پودم
کنون صدها کفن پوسانده بودم
کجا من بعد از آن ماه دل‌افروز
شبی را می‌توانستم کنم روز
اگرچه هرچه کرداین بار نسیان
نبرد از یاد من آن درد و حرمان
فریبی چند اگرچه بود در کار
که بودندم در آن سختی نگهدار
یکی ایمان ژرفی بعد از آن غم
که جز هستی نبودم جمله عالم
چو ناگه گم شد آن منظور و مقصود
قبول نیستی دشوار بنمود
دگر پیوند مهر مادر پیر
که با او گشتن خود بود تقصیر
ولیکن باز گر نسیان نمی‌بود
نبود از این همه آنقدرها سود
اگرچه داغ آن پروانه‌ی مست
چو شمعم هست در دل تا دلی هست
اگرچه هست داغ آن گل‌اندام
چو لاله تا به سنگ آید مرا جام
ولیکن باز نسیان هم‌رگی کرد
وگرنه جان نمی‌بردم از آن درد
بزرگی در کتابی می‌نگارد
جهان در کف گل خشخاش دارد

دیدگاهتان را بنویسید