دوفن باشد که اهل ملک دارا
در آن ناخوانده استادند و ملا
یکی از این دو مطلب فن طب است
که گوید هرکسی دارم در آن دست
چو گویی فیالمثل پایم کند درد
دهد دستور، آن جوشانده، این گرد
یکی گوید یقین سریدت کردهاست
علاجش فیالمثل تخم دوزرده است!!
یکی گوید که اینها نیست، باد است
که باد این روزها خیلی زیاد است
علاجش آب ترخون است و گشنیز
کمی هم خرفه اندر آن بیامیز
وگرنه مغز هدهد با حلیله
به هم با روغن میخ طیله!!
بیاید هرسه کوبیدن به هاون
سپس با پیه بز مزموم کردن
کشیدن پس دو سیرش با ترازو
وزین مخلوط شب بستن به زانو
*
*
به چشم خویش دیدم در «ابرده» ۱
یکی دل درد شد، جینگیر آن ده،
بگفتا چالۀای در گوشهی باغ
کشتند و پر کردند از ارزن داغ
سپس بیمار مادر مرده را لخت
در آن کردند و من دارم گمان پخت
چو شب شد دم زدن را برد از یاد
به ناگه عمر خود را بر شما داد
همه گفتند: او را قسمت این بود
چو مرگ آید کجا درمان دهد سود
ز قسمت پس بگفتند و شتفتند
ولی چیزی از آن درمان نگفتند
*
*
دگر از این دو مطلب فن شعرست
که هرکس اندکی دارد در آن دست
به هرکس میرسد از اهل ایران،
اگر او را نباشد جنگ و دیوان
دو سه بیتی زمانی گفته، یا پیش
که چون جان داردش همواره با خویش
بگوید شعر من نیک است و گر بد
ز من اشعار حافظ کس نخواهد
مرا جان عزیزت، ادعایی،
نباشد، ای، نوشتم چیزهایی
*
*
شگفتا، گر کسی دارد تمنّا
شود نجار یا خیّاط و بنّا
به زیردست استادی کند کار
به خود هموار سازد رنج بسیار
که بعد از سالها زحمت کشیدن
به آنین چوب بتواند بریدن
و یا دوزد لباسی بهر انسان
گذارد خانهای را یا که بنیان
ولیکن فن شعر «خاک بر سر»
ز بنیانی و نجاری است کمتر،
که نی استاد میخواهد نه تعلیم
فقط کافی است در این کار تصمیم
از این رو موج نو آسانترین کار
شده از بهر جمعی مردم آزار
مداد و کاغذی گردد چو پیدا
نبوعی میشود ناگه هویدا
سپس در عوض ماهی بیش یا کم
نبوع نابغه گردد مسلم
رها سازد به حال خود سر و ریش
که تا از ریش گردد شهرتش بیش
بگوید: قید سنّتها گسستم
طلسم قرنها را من شکستم
به زشتی میکند از این و آن یاد
تفاخر میکند بر کفر و الحاد
سپس سازد بدون وزن و معنا
چرندی چند با تاریخ و امضا
نویسد فیالمثل، در آخر آن:
چهار بهر پنجاه، اوشان
چو هذیانی که گوید شخص رنجور
گل هم میکند الفاظ مهجور
سپس گیرد خودی: کاین بنده هستم
که… غول را تنها شکستم
برای نام این بیرسم و راهی
بته جز شعر هر نامی که خواهی
نه وزن و قافیت دارد نه معنا
بود شیری ۱ که وصفش کرده ملا
چه شعری؟ کاین چنین بیهوده گفتار
نیایی در دکان هیچ عطار
نمیدانم گر این باشد رسالت
بطلات خود چه باشد یا ضلالت؟
گر این شعر است، پس پت و پلا چیست؟
مزخرف چیست؟ درد بیدوا چیست؟
نه جا!، کی رسالت باشد اینها
یقیناً از کسالت باشد اینها
بود از بهر این سیر تکامل!
مناسبتر توقع از تحوّل
تو پنداری به این عور و اداها
نوشتن زیر هم پرت و پلاها،
به بدگویی به خیل شهسواران
توانی همسری با نامداران
*
*
نمیدانم چه میگویند اینها
ولی دانم چه میجویند اینها
گدای شهرتند و خودنمایی
به هر در میزنند از این گدایی
به هر کاری در این ره دست یازند
مگر خود شهره بین خلق سازند
روند آن قدر در این آرزو پیش
که گاهی شهره سازند از جنون خویش
وزین غافل که گر شهرت بود خوب
به نیکی شهره گشتن هست مطلوب
ولی گفتم چه میگویند اینها
شنو تا نکتهای گویم در اینجا
نمیگویم منم بر شاعران سر
چنینم یا چنان وز این و آن سر
نه دانشمند دانم خود نه استاد
نه از استاد گویان میشوم شاد
ولی از فوت و فن شعر آگاه
که از نه سالگی پویم این راه
اگر نه در فن شعر زیردست
یقین در شاعری، دستی مرا هست
کنون گر من نفهمم حرف ایشان
که فهمد این سخنهای پریشان
فلان بنا فلان راننده داند؟
فلان رامشگر و خواننده داند؟
شگفت اینجاست کاین بیهودهگویان
مکرر میکنند این حرف عنوان
که بهر خلق میگوییم اینها
برای کارگرها، دهنشینها