ای دل دیوانه‌ی من مست تو
وه که چها می‌کشم از دست تو
گشت مرا مهر و نکوکاریت
بهر همه یاری و غمخواریت
گوش کن از مغز تو معیوب نیست
این همه هم خوب شدن خوب نیست
ای که بود قطره‌ی باران دلت
هست همین دل به خدا مشکلت
دایی تو هست بشر چون همه
از تو و رفتار تو در واهمه
جود و سخا شیوه نیکان بود
هم سبب عزت انسان بود
هرکه بود این صفتش در نهاد
خالق و مخلوق از اوید شاد
لیک در این کهنه سرای دو در
قاعده‌ای هست بسی معتبر
کانچه ز حد درگذرد خوب نیست
نزد خرد متقن و مطلوب نیست
کار به اندازه و میزان نکوست
شد چو فزون کاستی آبروست
من به وجود تو کنم افتخار
لیک تو را هست سر انتحار
خودکشی است این نه نکوکاری است
راست بگویم به تو، بیماری است
کاش نمی‌بود به گیتی اثر
از ستم و فقر و غم و شور و شر
جنگ و مصیبت، سرطان، ایدز، مرگ
مفلس بیچارهٔ بی‌ساز و برگ
چون که همه هست در این غم‌سرا
نیز چو یک دست ندارد صدا
جوشش زدن نیست سزاوار تو
در خور قلب و تن بیمار تو
هست مرا عمر چو هفتاد سال
خوب تو دانی که چه باشد مجال
گرچه بسی گفتم و نشنیده‌ای
وز سخنم بیهوده رنجیده‌ای
بار دگر گویمت این چند روز
شیوه بگردان و دل ما بسوز
چند نگرا دل ما خون کنی
خون به دل دایی مجنون کنی
چند ببینم که به پایان شب
خسته‌ای و خرد ز رنج و تعب
چند ز رفتار تو وقت نهار
قوت و غذایم بشود زهرمار
چند ز جا خیزی و هی با شتاب
نان گهی آری و دهی گاه آب
چند غذای همه قسمت کنی
جمله نشینند و تو خدمت کنی
وای که فرسود روانم بس است
سوی درآورد زبانم بس است
۲۳ آبان

دیدگاهتان را بنویسید