«از بیوک‌نامه»
اگرچه همچو من رندی سیه مست
ز پا افتاده‌ای دل رفته از دست
بود بندش بسی نیکوتر از پند
حدیث اُشتر مست است و پابند
چو من مرغی به دام دل گرفتار
کجا با موعظت دارد سر و کار
نمی‌خواهد دگر دیوانه سنگی
که بالای سیاهی نیست رنگی
عجب نبود نخواهم پند و اندرز
درید این جامه، نبوَد صحبت درز
ولی با این همه دل را دو سه پند
ز بس خوش بود و نغز آورد در بند
یکی باشد ز ملّای سخندان
جلال دهر و خورشید خراسان
همان دریای بی‌پایان و پایاب
به هر موجش بسی دُرهای خوشاب
که: بس ابلیس آدم روی چون هست
نشاید داد دست خود به هر دست
اگر می‌بستم این اندرز در کار
نبودم این که اکنون هستم ای یار
دگر این گفته‌ی بابای عریان
عزیز جان و دل رند همه‌دان
که: «هر باغی که شاخش سر به در بی
مدامش باغبان خونین جگر بی»
«بباید کندنش از بیخ و از بن
اگر بارش همه دُر و گهر بی»
«چه خوش بی‌مهربانی هردو سر بی
که یک سر مهربانی دردسر بی»
«اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت
دل لیلی از آن شوریده‌تر بی» 
دگر زان شاهباز عرش پرواز
هزار آوای باغ رمز و اعجاز
مهین رامشگر بزم زمانه
معما، راز، افسون و فسانه
سرِ مستان مست و حافظ راز
که دنیا را گرفت از کنج شیراز
که: بس خون در دل ای آزاده داری
طلب گر روزی ننهاده داری  
 

دیدگاهتان را بنویسید