گرچه در خاک برم درد تمنای تو را
تا پسین لحظه پرستم رخ زیبای تو را
کی شبی مست بیایی که من بیسر و پای
تا سحرگاه زنم بوسه سراپای تو را
نور باران شده از دوش مرا خانهٔ دل
ای بنازم نگه نرگس شهلای تو را
ما کسی را که نبینیم پرستش نکنیم
بارها دیده دلم روی دلآرای تو را
نه شگفت است برآرم سر و از سر گیرم
صبح محشر غم عشق تو و غوغای تو را
تو امیدی، تو نویدی، تو بهشتی، تو بهار
به چه تشبیه کنم، چهرهٔ زیبای تو را؟
من و اشک و غم و درد، انجمنی ساختهایم
به که تفویض کنم بزم مهیّای تو را
منعم از باده کنی لیک ندانی غم هجر
ما نداریم دل سنگ شکیبای تو را
گر کسی نام خود افزود به شعر تو عماد
تا چه پرواست ز یک مشربه دریای تو را