دیری است که در معبد عشق صنمی نیست
بیغم گذرد عمر و از این بیش غمی نیست
رنج و المی در دل شوریده نمانده است
جز اینکه در این خانه نشاط و المی نیست
آرامش دائم نبود درخور دریا
دل نیست، گِل است آنکه در آن، گاه غمی نیست
یاد از غم عشقی که مرا مونس جان بود
دارم شبی اکنون که در آن صبحدمی نیست
یاد از می لعلی که ز خود برد برونم
در می چه نشاطی است؟ دمی هست و دمی نیست
آن کس که در اندیشهٔ هجران و وصال است
این حال چه داند که امید ستمی نیست
ویران کنم این خانه که دورم کند از دوست
در مذهب دیوانه حریم حرمی نیست
با بادهٔ گلرنگ در این کوه خرابات
رندان جهان را غمی از بیش و کمی نیست
خوش میکده و حلقهٔ رندان سیهمست
کانجا دگر افسون وجود و عدمی نیست
درویشی و خرسندی و جانباز و سرانداز
ای رند، جهان را چو تو صاحب کرمی نیست
گر باز قدم بر سر و چشمم بگذاری
چون کلبهٔ من باغ بهشت و ارمی نیست
در خانهٔ ما پاره گلیمی و عمادی است
با این همه چون ما به جهان محتشمی نیست