روزی مگر از سکه دگر زور و زر افتد
ورنه بشر از صفحهٔ آفاق برافتد
گر عشق و محبت نشود قائد گیتی
شک نیست که یک روز بشر در خطر افتد
زین جنگ و جنون گر نکشند اهل زمین دست
یک روز شراری شده در خشک و تر افتد
گویند: به منزل نرسد بار کج، آری
آن کو به سر عقل نیاید به سر افتد
هر کس که تو باشی و ز هر جای که آیی
صدق است و صفا آنچه تو را چارهگر افتد
با یک نفر کارم و کاری است بسی صعب
ای کاش مرا کار بدان یک نفر افتد
صد کشتی می زیر ساقی باقی است
چون جام تهی شو که می در تو درافتد
بنگر که کجا نقش خراب است و بر آب است
سعی تو در این راه اگر بیثمر افتد
راهی است که هم خاصیتش در خود راه است
گیرم که مسافر نرسد، دربدر افتد
گر باز کشیدی دمی از آن می اسرار
دانی که شبم باز چه پر شور و شر افتد
ای دوست تو دانی که سخن از لب لعلت
صعب است ولی سهل به خون جگر افتد
طبعم شده چون آب روان و دلم گشته چو آتش
گویی که خدا خواسته دل شعلهور افتد
حرف دگرم این که دگر گشتهام ای دوست
ای کاش تو را نیز بساطی دگر افتد
این باده دوایی است طلبکار تو مخمور
در جام سفالینه به از جام زر افتد
ما شبزدگان، شبزدگانِ شبزدگانیم
کار همه یا رب به نسیم سحر افتد