دل من نیست این دل دلبرا گر از تو برگردد
اگر زین در بتابد رو الهی دربدر گردد
من آن فرهاد مجنونم که جز لب‌های شیرینم
نمی‌خواهم، نمی‌بینم جهان گر پر شکر گردد
نگیری آفتابا سایهٔ زلفت ز سر ما را
که چون دیوانه بی‌زنجیر شد دیوانه‌تر گردد
پس از سالی مه‌ام دوش آمد و ویرانه‌ام گم کرد
چنین گردد دگر از کس چو خواهد بخت برگردد
من آن شب‌های طوفانی بدین پروا ندادم جان
که ترسیدم تو را دامان به یادم پر گهر گردد
چنان آمیخت عشقم با حسد، کای رشک مهرویان
نمی‌خواهم کسی جز من ز هجرت خون‌جگر گردد
عماد از عشق می‌گوید نمی‌خواهی مخوان شعرش
کسی کاین باده نوشد از دو عالم بی‌خبر گردد

دیدگاهتان را بنویسید