چو چنگ و غلغلِ مینا به هم درآمیزند
گنهنویس ملائک برقص برخیزند
سپس به هم سر گیسو همچو عمر و امید
گره زنند و خود اندر پیاله آویزند
بهشت باده و مهتاب و عشق و بیخبری است
خبر دهید به آنان که اهل پرهیزند
شگفت نایدم از داغشان به پیشانی
شگفت دارمشان کز بهشت بگریزند
به جام دور اگر بادهای نریزد عشق
فلک خراب شود، اختران فرو ریزند
مباش غره در این کارگاه خشتزنی
که خاک مفلس و منعم به هم درآمیزند
بیار می که کند صد هزار ماه غروب
به هر دو بار که قندیل مه درآویزند
ز تخت کبر فرودآ، بیا به کشور عشق
که بنگری همه اهلش قباد و پرویزند
به عیش کوش که چون رهزن زمانه بتاخت
نداشت بیم که پرویز یا که چنگیزند