چون عمر چرا رفت و دگر باز نیامد
یا رب چه شد آن لعبت طناز نیامد
جان بود که پژمرد و دگر تازه نگردید
دل بود که چون رفت دگر باز نیامد
مژگان تو برگشته و چشمت سیه اما
افسوس که با طالع ما ساز نیامد
آید که ببوسد به فغان سنگ مزارم
آن کو به سر کشته‌ام از ناز نیامد
هر چند که این آمد و شد از پی کاری است
شاد آنکه در این بادیه ز آغاز نیامد
بسیار سخن بود نگفتیم و گذشتیم
مردیم و برفتیم و به لب راز نیامد
جای سخن سعدی شیراز همین جاست
شیخی که چو او هیچ سخن‌ساز نیامد
«ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز
کان سوخته را جان شد و آواز نیامد»
این مدعیان در طلبش بی خبرانند
کان را که خبر شد خبری باز نیامد»
سعدی به فلک برد سخن لیک عمادا
کس همنفس حافظ شیراز نیامد

دیدگاهتان را بنویسید