مستی دو کس دارم، من مست و نگارم مست
من داغ چو تابستان و آن تازه بهارم مست
امشب زده معجونی، این مغز پر از سودا
زان هم شده غممجنون هم صبر و قرارم مست
من عشقم و من ذوقم من شورم و من شوقم
بر گردن جان طوقی از عشق تو دارم مست
فردا که از این وادی رحلت بوَدم ناچار
گِرد سر تو گردد ذرات غبارم مست
ای شیشهٔ عمرم باش از سنگ حوادث دور
دستی به دعا خوشتر هم با تو برآرم مست
در واقعهای کز آن پرهیز و گریزی نیست
خواهم به برت باشم تا جان بسپارم مست
دیوان و کتابم مست، در حشر حسابم مست
صحرایِ بدان پهنا از شور و شرارم مست
گر مست نیام امشب شرمندۀ جاویدم
هم عاشق و هم معشوق، هم باده گسارم مست
هر صفحه که بگشایی ز اوراق کتاب من
جز عشق نمیبینی شعر است و شعارم مست
جز عشق نمیگویم، جز عشق نمیجویم
در چرخ جنون چرخم، خود مست و مدارم مست
عیش است و طرب ما را مقصود در این صحرا
تا قد چو کمان گردد زین طرفه شکارم مست
بزمی است مرا در دل از خلد برین خوشتر
کو آنکه چنین حالی با وی بگذارم مست
کو دمخور هشیاری کاین مستی من خواهد
زین باده بسی دارم، دنبال خمارم مست
بیهوده نمیگویم، ای آنکه دلی داری
یک لحظه بیا و باش جاوید کنارم مست