ای دوست هرچقدر نشستم به پای تو
از سر نرفت شیوهٔ جور و جفای تو
قدر کسی بدان که بداند بهای عشق
تب کن برای آنکه بمیرد برای تو
ای شمع بزم، در شب تاریک زندگی
پروانه‌ای بجو که کند جان فدای تو
من بی‌وفا نی‌ام چو تو اما گزیر نیست
غیر از جفا برای دل بی‌وفای تو
هرچند در جمال گل باغ عالمی
شرم است سنگ را ز دل بی‌صفای تو
در حُسن اگر نهند به سر تاج عالمت
رسوا کنند آن دل و چشم گدای تو
کفتار و گرگ گرسنه را بهر طعمه نیست
حرصی که هست در دل حیرت‌فزای تو

دیدگاهتان را بنویسید