ای مطرب هنگامه جو، از عین و شین و قاف گو
نبوَد بِه از این گفتگو، از عین و شین و قاف گو
وصل تو غم، هجر توغم، این مهر و رأفت، آن کرم
یک کاسه شد صد آرزو، از عین و شین و قاف گو
من مست و شیدا بوده‌ام، تا بوده و تا بوده‌ام
وز اشک دارم آبرو، از عین و شین و قاف گو
رندی دل از کف داده‌ام در وادی بی‌ درکجا
ای حاصل هر جستجو، از عین و شین و قاف گو
آن اوستاد لم‌یزل نقشت کشیده بی‌بدل
رقصی بکن، شعری بگو، از عین و شین و قاف گو
از عشق گشتم در بدر، بی خانمان، خونین جگر
آواره گشتم کو به کو، از عین و شین و قاف گو
کردم بسی سعی و صفا، نتوان دلیری با قضا
ساغر بهل در ده سبو، از عین و شین و قاف گو
درویش جان‌ هویی بزن، اوهام را سویی بزن
تا چند از این های و هو، از عین و شین و قاف گو
خواهی که گردی همدمش، در کنج عزت محرمش
جز او مگو جز او مجو، از عین و شین و قاف گو

دیدگاهتان را بنویسید