آخرین روز بهار است و منم راهسپار
به سوی کومهٔ آمال خود و مدفن یار
بار اول بود اکنون که پس از چندین ماه
می‌روم با دل خونین به سر خاک نگار
سوی آن خاک که بردند و سپردند آنجا
یک جهان عشق و وفا مهر و ادب حسن و وقار
مردم دیده‌ام از داغ غمش خفته به خون
افق خاطر از هجر رخش تیره و تار
در دم مرگ که‌ای کرده به پا خاطره‌ها
ناله آب و صبا
ای خدا دل بود این، آهن نیست
دگرم طاقت جان دادن نیست
*
*
گرچه خرداد بود برگ فرو ریزد باد
شاید از آنکه مرا خاطره‌ای آرد یاد
یادم آرد ز غروبی که به باغی چو بهشت
در برش بودم و از فکر دو عالم آزاد
باد می‌زد به درختان و به ما گل می‌ریخت
هر دو از صحبت هم چون گل و می خرم و شاد
صفحه‌های است مرا یاد که حق دارم اگر
بازنم هر نفس از دست فراق فراید
یا کنون سر بشکافم به سر سنگ مزار
بر سر تربت یار
و چه افسانه جانسوزی بود
کسی مرا فکر چنین روزی بود
*
*
این همان یار وفایشۀ زیبای من است؟
این همان عاشق شوریدۀ شیدای من است؟
این همان منبع الهام دل خون شده است
این همان مظهر ابهام و معمای من است؟
این همان چشمۀ خورشید جهان‌افروز است
این همان کوچک‌رخشندۀ شب‌های من است؟
اینکه خفته است در این کوه همان شیرین است
اینکه گمگشته در این بادیه لیالی من است؟
ای صبا ده خبرش کآمده مجنون پریش
بنگر عاشق خویش
خیر، دیوانه و دردش بنگر
آه سر در و رخ زردش بنگر
*
*
به کجا رفته‌ای (ای خاک درت تاج سرم)؟
بی‌تکلف ز غم هجر تو خون شد جگرم
کاش آتش زنم از آه خود این پردۀ راز
تا خبردار کنندت ز غم پرده‌درم
آنکه آراسته بر ساحت گردون مه و مهر
کاش رحم آورد ای مه به شب بی‌سحرم
این منم رهسپر تربت ای یار عزیز
کاش این داغ به سوی تو کند رهسپر
عاقبت گرچه رهائی است مرا زین دام
می‌شود عمر تمام
بیش از این درد کشیدن نتوان
کاش با آه برون آید جان
*
*
آب در دیده و آتش به دل و باد به دست
رهسپارم به سر خاک تو ای عاشق مست
اشک و آه است و غم و ناله مرا حاصل عمر
چکامهٔ دشمن آزاده بود گیتی پست
داشتم یاری و عشقی اگرم هیچ نبود
وای کاش این رشتهٔ امید دلم نیز گسست
بجز از اشک ندارم که نثار تو کنم
دولتم نیز تو بودی که برفتی از دست
قدر این دولت بیدار کنون می‌دانم
به لب آمد جانم
دگر امشب ره جان خواهم زد
طعمه بر کار جهان خواهم زد
۳۰ خرداد ۱۳۲۷

دیدگاهتان را بنویسید