مجلس ما را ندارد پادشاه
با همه تخت و نگین، بخت و سپاه
دستگاهی دارد و عیشی ولی
حیف، بارش نیست در این بارگاه
گر در این دربار او را بار بود
بر سپهر از وجد انکندی کاله
صبحگاهان مست بودی تا به شام
شامگاهان مست بودی تا پگاه
مست بودی مست بودی همچو ما
زین می نایاب، شب تا صبحگاه
کار خود را با خدا انداختی
فارغ از این گیرودار عمرکاه
خیمه شب را چو میافراشتند
از شهی جستی به درویشی پناه
عیشها کردی که یک از صد هزار
مینکردی با همه این فرّ و جاه
بادهای خوردی که هر دم از خمار
میشدی از لطف ساقی دادخواه
*
*
عاشق و ستم مرا با شه چکار
دورباد از بیدلان آن فرّ و جاه
آسمانا فرّ ما در فقر ماست
تا نسازی دولت ما را تباه
ور دلیلی روشنیت باید، ببین
روی ساقی، جام می اینک گواه
ما پی گمگشته خود میرویم
هرکسی را یوسفی باشد به جاه
یوسف آن، جاه و مال و شور و شر
یوسف این، روی خوش، چشم سپاه
یوسف آن، عشق دنیای دنی
یوسف من، جام می، عشق اله
*
*
ای طلایی طرهای من چون شدی؟
در کجایی؟ با که هستی گاه گاه
اشک گرمی دارم از درد تو، وای
آه سردی دارم از هجر تو، آه
بی تو دارم سر به دامان روز و شب
بینیازم کردی از خورشید و ماه
صبر من با عشق تو سنگ و سبوست
شوق من با وصل تو کوه است و کاه
ور گمان بردی که بیتو سرخوشیم
هم به عشق کاشناه است، اشتباه
ور نیمی خواهی دگر بینی مرا
هم بهحسنت کاین گناه است، اینگناه
دیماه ۳۸