دوش چون شد گرم بزم عاشقان
زآتش ابیات ملّای جهان
مولوی مولا و ملّای سترگ
آنکه خُرد است ار بنامیمش بزرگ
کرد رندی ساز آهنگ جنون
گویی آتش می‌زد از نایش برون
«کازمودم عقل دوراندیش را»
«بعد از این دیوانه سازم خویش را»
من ندانم داد، یا بیداد کرد
هرچه کرد این شیوه، خوش بنیاد کرد
نی خطا شد وز دهان حرفی گریخت
«عین الطاف است ساقی هرچه ریخت»
یک‌ دو ساغر او هم افزون خورده بود
بیخود از خود رخت بیرون برده بود
کند با یک نعره از این منزلم
مست شد، دیوانه شد آب و گلم
ببر خونخوار دلم دیوانه شد
عقل از بیمش به هفتم خانه شد
می نخورده حیرت مستان شدم
مست و پاکوبان و دست‌افشان شدم
سوختم تا کار خود را ساختم
خویش را از بیخودی نشانختم
زان قدح دیگر غم هستی نماند
هیچم از هستی بجز مستی نماند
دامن افشان، دل ز جان برداشتم
خویشتن را از میان برداشتم
ساعتی بر من چو خواب مست رفت
هم دل و هم کار دل از دست رفت
حیف، زود از آن سفر بازآمدم
باز سر در زیر پر بازآمدم
آری این دم‌ها به ما کم داده‌اند
حال خوش را عمرِ شبنم داده‌اند
***
***
هر سخن کو برد قبل و قال تو
لحظه‌ای خوش کرد وقت و حال تو
آن سخن برگیر همچون کیمیا
«کاشنا داند صدای آشنا»
هر کجا یابی نوایی دلنواز
همنوا شو، ساز دل با آن بساز
ساز درویشان و دلریشان شنو
نغمه‌ٔ سلطانی ایشان شنو
لحظه‌ای فارغ نشین از خویشتن
بشنوی تا بوی جان از این چمن
خود بیا، با خود میاور خویش را
نفس شوم و عقل کافرکیش را
خویشتن بیرون گذار و جان بیا
زین شراب ار بایدت، عطشان بیا
کم دگر اینجا نشین، آنجا نشین
یکدم ای بالابلا، بالا نشین
قدر خود دان، گنج این ویرانه‌ای
از چه مخموری، تو خود میخانه‌ای
«باده از ما مست شد، نی ما ز می»
«قالب از ما هست شد نی ما ز وی»
ما سر اندازیم، سر را چون کنیم
دل چه ارزد، گرنه آن را خون کنیم
***
***
باری از من رفت آن حال شگفت
«من» دوباره آمد و «ما» را گرفت
تا سحر بودم در این فکر دراز
کز کجا آمد مرا آن سوز و ساز
دیدم آن کو صبر و آرامم ربود
دلربائی جز جلال‌الدین نبود
میر سرمستان و پیر عاشقان
آن جهان جان و آن جان جهان
گویی این بیتش بود بر خود خطاب:
«آفتاب آمد دلیل آفتاب»
آنکه در شأنش بهائی گفته است
پربها درّی به وصفش سفته است:
«من نمی‌گویم که آن عالی‌جناب»
«هست پیغمبر، ولی دارد کتاب»
«مثنوی او چو قرآن مدلّ»
«هادی بعضی و بعضی را مضلّ»
گرچه در میدان شعرم دست هست
دانم اینجا کلک من خواهد شکست
بی‌نوایی کو ندیده رنگ زر
کی تواند کرد توصیف گهر
آن همایون شاهباز اوج عشق
آن نهنگ پر توان موج عشق
آنکه در طوفان عشق از سر گذشت
آن حقیقت کو گذشت از سر گذشت
شمسی از خورشیدها پرنورتر
دامنش از دست و دستان دورتر
بوالعجب سیمرغ آتشخواره‌ای
جادوی تردست آتش‌پاره‌ای
کی کند کس وصف آن آتش‌نفس
وصف او را کس چو او بایست و بس
شعر من کی وصف آن دلجو کند
کس چو او باید که وصف او کند
آن همایون نای پر غوغا و راز
وان نوای جانگداز و دلنواز
تا بریدندش ز گلزار بهشت
گرم شد هم مسجد از وی هم کنشت
بس فغان در هجر آن گلزار کرد
عالمی پر ناله‌های زار کرد
«بشنو از نی چون حکایت می‌کند»
«وز جدایی‌ها شکایت می‌کند»
چون کند، آه این سرود جانشکار
با چو من مجنون بی‌لیلی کنار
من هم از شیرین‌لبی گشتم جدا
بی‌نوایم گرچه دارم صد نوا
نایی امشب باز جانم بنده کرد
مردهٔ صد ساله‌ام را زنده کرد
آتش خود باز در من می‌دمد
در شب من صبح روشن می‌دمد
باز مرغم می‌کند بالاپری
می‌کند باز این سری را آن سری
***
***
گرچه در گلشن بسی مرغان مست
صبرت از دل می‌برند و دل ز دست
گرچه هر نی را نوایی داده‌اند
گرچه هر سر را هوایی داده‌اند
شعر رومی راست آهنگی دگر
داده‌اند این باده را رنگی دگر
گوش کن این ساز عاشق‌ساز را
بشنو از هر پرده‌اش صد راز را
حال‌ها از این نوا خوش کرده‌اند
عقل‌ها زین عشوه بیهش کرده‌اند
***
***
باز کن آن دفتر اسرار را
گیر فالی آخرِ این کار را
بین که با ما عشق آخر چون کند
کام بخشد یا دل ما خون کند
یک بشارت گر رسد ما سرخوشیم
عقل را افکنده، غم را می‌کُشیم
جرعه‌ای ریزد اگر در جام ما
در دو عالم گو نباشد نام ما
هرکه از این می‌خورد حلاج‌وش
کار گیتی جمله گردَد پنبه‌اش
باز بیتی از جلال‌الدین مست
آنکه ساغر بر سر هستی شکست،
خواهم و زین گفتگو دم درکشم
ورنه ترسم قصه تا محشر کشم
«آتش است این بانگ نای و نیست باد»
«هرکه این آتش ندارد نیست باد»
 

دیدگاهتان را بنویسید