دوش چون شد گرم بزم عاشقان
زآتش ابیات مولای جهان
مولوی مولای ما و مولای سترگ
آنکه خرد است ار بنامیمش بزرگ
کرد رندی ساز آهنگ جنون
گویی آتش میزد از نایش برون
(کازمودم عقل دوراندیش را)
(بعد از این دیوانه سازم خویش را)
من ندانم داد، یا بیداد کرد
هرچه کرد این شیوه، خوش بنیاد کرد
نی خطا شد وز دهان حرفی گریخت
(عین الطاف است ساقی هرچه ریخت)
یکدو ساغر او هم افزون خورده بود
بیخود از خود رخت بیرون برده بود
کند با یک نعره از این منزل
مست شد، دیوانه شد آب و گلم
بر خونخوار دلم دیوانه شد
عقل از بیمش به هفتم خانه شد
می نخورده حیرت مستان شدم
مست و پاکوبان و دستافشان شدم
سوختم تا کار خود را ساختم
خویش را از بیخودی نشانختم
زان قدح دیگر غم هستی نماند
هیچم از هستی بجز مستی نماند
دامن افشان، دل ز جان برداشتم
خویشتن را از میان برداشتم
ساعتی بر من چو خواب مست رفت
هم دل و هم کار دل از دست رفت
حیف، زود از آن سفر بازآمدم
باز سر در زیر پر بازآمدم
آری این دمها، به ما کم دادهاند
حال خوش را عمر شبت را دادهاند
هر سخن کو برد قبل و قال تو
لحظهای خوش کرد وقت و حال تو
آن سخن برگیر همچون کیمیا
(کاشنا داند صدای آشنا)
هر کجا یابی نوایی دلنواز
همنوا شو، ساز دل با آن بساز
ساز درویشان و دلریشان شو
نغمهی سلطانی ایشان شو
لحظهای فارغ نشین از خویشتن
بشوی تا بوی جان از این چمن
خود بیا، با خود میاور خویش را
نفس شوم و عقل کافرکیش را
خویشتن بیرون گذار و جان بیا
زین شراب ار بایدت، عطشان بیا
کم دگر اینجا نشین، آنجا نشین
یکدم ای بالابلا، بالا نشین
قدر خود دان، گنج این ویرانهای
از چه مخموری، تو خود میخانهای
(باد از ماست شد، نی ما ز می)
(قال از ما هست شد نی ما ز وی)
ما سر اندازیم، سر را چون کنیم
دل چه ارزد، گرنه آن را خون کنیم
باری از من رفت آن حال شگفت
«من» دوباره آمد و «ما» را گرفت
تا سحر بودم در این فکر دراز
کز کجا آمد مرا آن سوز و ساز
دیدم آن کو صبر و آرامم ربود
دلربانی جز جلالالدین نبود
میر سرستان و پیر عاشقان
آن جهان جان و آن جان جهان
گویی این بیشتر بود بر خود خطاب:
(آفتاب آمد دلیل آفتاب)
آنکه در شانش بهائی گفته است
پربها گنجی به وصفش سفته است
(من نمیگویم که آن عالیجناب)
هست هم پیر، ولی دارد کتاب
(مثنوی او چو قرآن مدلّ
هادی بعضی و بعضی را مفصّل)
گرچه در میدان شعرم دست هست
دانم اینجا کلهام خواهد شکست
بینوایی کو ندیده رنگ زر
کی تواند کرد توصیف گهر
آن همایون شاهباز اوج عشق
آن نهنگ پر توان موج عشق
آنکه در طوفان عشق از سر گذشت
آن حقیقت کو ز سر، از سر گذشت
شمسی از خورشیدها پرنورتر
دامنش از دست و دستان دورتر
بوالعجب سیمرغ آتشخوارهای
جادوی تردست آتشپارهای
کی کند کس وصف آن آتشنفس
وصف او را کس چو او بایست و بس
شعر من کی وصف آن دلجو کند
کس چو او باید که وصف او کند
آن همایون نای پر غوغا و راز
وان نوای جانگداز و دلنواز
تا بریدندش ز گلزار بهشت
گرم شد هم مسجد از وی هم کشت
بس فغان در هجر آن گلزار کرد
عالمی پر نالههای زار کرد
(بشنو از نی چون حکایت میکند)
وز جداییها شکایت میکند
چون کند، آه این سرود جانشکار
با چو من مجنون بیلیلی کنار
من هم از شیرینلبی گشتم جدا
بینوایم گرچه دارم صد نوا
نایی امشب باز جانم بنده کرد
مرده صد سالام را زنده کرد
آتش خود باز در من میدمد
در شب من صبح روشن میدمد
باز مرغم میکند بالاپری
میکند باز این سری را آن سری
گرچه در گلشن بسی مرغان مست
صبرت از دل میبرند و دل ز دست
گرچه هر نی را نوایی دادهاند
گرچه هر سر را هوایی دادهاند
شعر روسی راست آهنگی دگر
دادهاند این باده را رنگی دگر
گوش کن این ساز عاشقساز را
بشنو از هر پردهاش صد راز را
حالها از این نوا خوش کردهاند
عقلها زین عشوه بیهش کردهاند
باز کن آن دفتر اسرار را
گیر فالی آخر این کار را
بین که با ما عشق، آخر چون کند
کام بخشد، یا دل ما خون کند
یک بشارت گر رسد ما سرخوشیم
عقل را افکنده، غم را میکشیم
جرعهای ریزد اگر در جام ما
در دو عالم گو نباشد نام ما
هرکه از این میخورد، حلجوش
کار گیتی جمله گردَد پنبهاش
باز بیتی از جلالالدین مست
آنکه ساغر بر سر هستی شکست،
خواهم و زین گفتگو دم درکشم
ورنه ترسم قصه تا محشر کشم
(آتش است این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد)¹
¹ تمام ابیات میان پرانتز از مولوی است به جز دو بیت که در متن اشاره شده و از شیخ بهاء است.