چندی است تند، می‌گذریم از کنار هم
ظاهر خموش و سرد، و نهان بی‌قرار هم
رخسار خود به سیلی می‌سرخ کرده‌ایم
چون لاله‌ایم هر دو به دل داغدار هم
او را غرور حسن و مرا طبع سربلند
دیری است واگذاشته در انتظار هم
غافل به هم چو گاه فتد دیدگان ما
گوییم حال دیدۀ شب‌زنده‌دار هم
جانا، بیا مخواه جدایی جسم و جان
دانم که هر دوایم ز جان خواستار هم
چشم من و تو راز نهان فاش می‌کند
تا کسی نهان کنیم غم آشکار هم
ای کاش آن کسان که بهشت آرزو کنند
عاشق شوند و با مه خود گفتگو کنند
می‌خانه‌ای دگر نبود بهر ما بیا
از بهر خود بیا نه برای خدا بیا
مست همین ما و نباشد جز آشتی
ما را رهی، بیا و ز راه صفا بیا
ذرات من برای تو فریاد می‌کشند
دانم تو هم به درد منی مبتلا بیا
ای آرزوی من، برسان خود به آرزو
تا درد خود دوا بکسی ای دوا بیا
گفتند میل صحبت یاران نمی‌کنی
ای جان من فردای تو و آن وفا بیا
از نام من به چشم تو رخشیده برق اشک
ای خاک پات چشم مرا توتیا بیا
بازآ که قهر عاشق و معشوق بشکنیم
بازآ که جام عشق و جوانی بهم زنیم
فصل گل است خیز که با هم صفاکنیم
حق بهار و عشق و جوانی اداکنیم
جامی دو، می‌زنیم حکیمانه پای بید
آنگاه عاشقانه ز هم شکوه‌ها کنیم
گیرم گناه از من و گیرم خطا ز تو
کوتاه به بوسه عاقبت این ماجرا کنیم
ای چهره‌ات حقیقت افسانه بهشت
باز آی تا تفرج صنع خدا کنیم
قهر من و تو، فصل گل و مل بود شگفت
ای گل بیا که چون و چراها رها کنیم
دنیا وفا ندارد و ایام اعتبار
عاشق نسیم و رند به خود گر جفا کنیم
فصل بهار می‌گذرد ای بهار من
بازآ که سوخت طاقت و صبر و قرار من

دیدگاهتان را بنویسید