ای خوش آن روز که دل مونس جانانی بود
شورهزار دل من نیز گلستانی بود
در بر طرفه گلی، مرغ خوشالحانی بود
رهزن جان و دلی، غارت ایمانی بود
در سر زلف بتی جانپریشانی بود
ای خوش آن روز که ما را سر و سامانی بود
آسمان با دل من قدرت پیکار نداشت
نوگلی داشتم از بخت که گلزار نداشت
یأس در بارگه خاطر من بار نداشت
دوست میداشت مرا، دوست به کسی کار نداشت
صبح امید دلم بیم شب تار نداشت
یاد باد آنکه مرا مهر درخشانی بود
در برش گاه و گهی منتظر دیدن او
او ز خود غافل و من محو پرستیدن او
خندهها داشت ز من بیهده رنجیدن او
زنده میگشت دل مرده ز خندیدن او
لطفها داشت همان موعظه نشنیدن او
در شب عمر، مرا شمع شیشستانی بود
وای از آن روز که آبستن بدشامی بود
هر دو مردیم به ناکام، اگر کامای بود
دور در بیخبران و که عجب دامی بود
چه سرآغازی و آنگاه چه فرجامی بود
و عجب راه خوشآغاز بدانجامی بود
بعد از آن صبح درخشنده چه طوفانی بود
بیتو من با چه دگر خاطر خود شاد کنم
چون کنم از تو فراموش و چسان یاد کنم
به چه تدبیر دل از بند غم آزاد کنم
بهتر آن است به خود همچو تو بیداد کنم
پیشه در حسرت تو شیوهٔ فرهاد کنم
ای خوش آن روز که دل مونس جانانی بود