شعر روان و شور و شر هست
طبعی چنان نسیم سحر دارم
دانی که چرا نروم زین راه
با آنکه هست قدرت رفتارم؟
بستم دکان این هوس و آگاه
بیش و کمی ز گرمی بازارم
زیرا چو رخت بستم از این ویران
گیرم که ماند دفتر اشعارم
فرقش چه بهر من که فلان گوید
ز نای خامه شهد و شکربارم
یا منکری به رخ نکند آژنگ
گیرم که هزار عیب به گفتارم
زان پس که زیر خاک تنم پوسید
گل بر مزار نیست به از خارم
گورم ز سنگ باشد یا الماس
زان بیش و کم نگردد مقدارم
با آن تنی که رفته روان از وی
نه شادمان شوم نه بیازارم
ای آنکه آرزوی دل مایی
امروز باش یارم و غمخوارم
امروز کام بخش فراوانم
امروز بوسه بخش به تکرارم
من شمع، بر مزار نمیخواهم
امشب تو باش شمع شب تارم