پس از نه سال دوری نازنینی
دوباره یاد کرد از دردمندان
پشیمان گشت از آزار عاشق
فرود آمد ز تخت خودپسندان
*
*
چو در بگشادم، از حیرت بماندم
کنار پله چون نقش دیوار
به دل از خویش پرسیدم کجایم؟
ندانستم که خوابم یا که بیدار
*
*
سلامی گفت و زان پس مات و محزون
درون کاشانهام آرام بنشست
فراز دوش گیسو را رها کرد
دو دست سیمگون، وای از آن دست
*
*
دهان بهر شکایت برگشودم
ولی اشکش صدایم کرد خاموش
سراپا چشم گشت و گفت برگو
ولی من چون صدف بودم همه گوش
*
*
نگفتم هیچ اما دیدگانم
شکایتها ز هجران ساز میکرد
چه میگفتم که میباری چو الماس
همان چشمی که با من ناز میکرد