گوش‌کن تا گویمت ای جان که عشق
با دل عاشق چه بازی‌ها کند
جوید اول این بلای چاره‌سوز
تا چو من بیچاره‌ای پیدا کند
تا که نشناسد زیان و سود خویش
عقل او را پاک از سر واکند
خیره سازد چشمش از تاب جمال
تاش چون پروانه بی‌پروا کند
دودش از دکان برآید نرم نرم
وانچه دارد با جنون سودا کند
تا شود بازیچهٔ طفلان کوی
آتشی از کفر و دین بر پا کند
تا نگردد کس به کارش چاره‌ساز
هرکه گوید عاشقی؟ حاشا کند
هرکه بوید این گُل دیوانگی
رو به سوی دشت استغنا کند
گر دلت بشکسته، قدرش را بدان
کاین هما شاید مقام آنجا کند
تا که دریابند رسوایان مرا
کاش عشقم بیش از این رسوا کند

دیدگاهتان را بنویسید