ای نافرومده به گیتی، پسرم
ای قدت چون قد بابات دراز
ای خودآزار جگر پر خون کن
ای تو را هر دو یکی خشت و سریر
ای قناعت ز تو شرمنده شده
گرچه زن نیست مرا تا هنری
لیک رسمی است میان شعر
آلت و لوتان پریشان احوال
مغزپوکان سیهبخت پریش
چانهزنان لش مهملباف
این گروهی که خدا داند و بس
خوبشان گوشهی عزلتجویان
آن یکی رفته به گرداب فنا
در غم نان شب آن گشته اسیر
تا که باشند گرفتار غم
کس نپرسد که کجا یا چونند
چون بمیرند خردمنداند
زندگیشان غم و فریاد و فغان
زندگی آخرت شعر و یزید
مرگ این قوم پریشان احوال
ای رخت در شب هستی سحر
کوتاه از دامن تو دست نیاز
صورت از سیلی گلگون کن
سینهی کبک چنان نان و پنیر
وی ریاضت به تو زیبنده شده
کند و بهر من آرد پسر
پس این دستهی بیبرگ و نوا
پادشاهان اقلیم خیال
همدم باده و تریاک و حشیش
پهلوان پنبهی میدان گزاف
که چه باشند و چه دارند هوس
پدرشان مدحت هر بدگو
این میان لجن مدح و ثنا
این شده فضلهخور خان و امیر
در غم بیش و کم و دود و دم
گوئی از خیل بشر بیرونند
رهبر و نابغهی دورانند
مردهشان پادشاه مُلک بیان
غم چو سگ کرده بر آن قفل و کلید
چون سگ کهف پر افسانه و قال
به شأن مقبرهها میسازند
در تواریخ بدانها نازند
آنکه یک خانهٔ ویرانه نداشت
جای جز گوشهٔ میخانه نداشت
مایهٔ فخر جهان است آنگاه
یکه استاد زمان است آنگاه
بس ببافند به هم راست، دروغ
که مثل بود فلان عاشق دوغ
یا مثل حضرتشان عادت داشت
که خورد سبزی و خود هم میکاشت
یا که آن حضرت استادی بود
ز کششهای جهان مایل بود
دوست میداشت جنابش اکثر
قرمهسبزی و خورشهای دیگر
گر نمییافت عسل با سرشیر
صبح میخورد فقط نان و پنیر
بنویسند به صد گونه بیان
که فلان روز چنین کرد و چنان
یا فلان روز فلان جا چه گفت
یا فلان شب به فلان بستر خفت
اختلاف افتد در مولودشان
بین تاریخنویسان جهان
چند تاریخ تولد دارند
چند نوبت همه جان بسپارند
چه توان کرد که تا بوده و هست
هست و بوده است بشر مردهپرست
غرض این طایفه رسمی دارند
که تو گویی که بر آن ناچارند
همه را لیلی و مجنونی هست
قصهٔ عاشق دلخونی هست
همه را خسروی و شیرینی است
قصهٔ کوهکن مسکینی است
عشق گویی که بود در ایران
هنر خاص همین آقایان
حضرت قیس و جناب فرهاد
گاه هم وامقی آرند به یاد
پند فرزند هم از آن جمله است
که بباید همه را بردن دست
بیجهت نیست که اندرز دهند
نیست ارثیهٔ ایشان جز پند
نیست جز جنگ و قبای قدکی
شاعری را بود ار ما ترکی
آلت و بیکاره و مجنونی چند
چه گذارند بجا غیر از پند
گر همین پند هم آخر نهند
به چه باشد دل وارث خرسند
بنده هم نیز علیالرسم قدیم
به پسر پند نمایم تسلیم
ای نیفتاده هنوز اندر بند
با غم و رنج نجسته پیوند
نشده دامنت آلودهٔ خاک
نشده حبس در این تیرهمغاک
ونگ ونگ تو نگردیده بلند
بشنو از پدرت پندی چند
گرچه صد کودک نادان باید
ره به این طرفه پدر بنماید
*
*
سه نصیحت به تو من دارم و بس
به از این با تو نمیگوید کس
اولاً کوش که شاعر نشوی
گر شوی رهزن، از این ره نروی
گند این کار دیگر بالا زد
هرکه رفت این ره کج، درجا زد
ثانیاً دست مبر سوی قمار
که ندیدم من از این بدتر کار
این هوس مایهٔ بیچارگی است
این عمل باعث آوارگی است
هرچه گویم ز بلاهای قمار
نتوان گفت یکی را ز هزار
ادیسون آمد و شد کوشش او
مایهٔ عیش بشر، عمر نکو
پاستور میکرب امراض شناخت
کار صد رنج و پریشانی ساخت
نسلها ز آبله و کوری رست
از وبا مملکتی، ناگه جست
لیک پفیوز پدرسوختهای
درس از دیو و دد آموختهای
اختراع ورق گنجفه کرد
پدر خلق درآورد ز درد
ای بسا سوخت در این آتش جان
ریشهٔ زندگی پیر و جوان
ای بسا خانه و خوان رفت به باد
ای بسا نام و نشان رفت ز یاد
ای بسا گرسنه خفتند اطفال
که پدر بود در این خواب و خیال
که برزد باختهها را شاید
طالع رفته مگر بازآید
ای بسا زن که ز شوهر بگسست
گرچه با مهر بدو درپیوست
هرکه در دام ورق گشت اسیر
گر اوناسیس بود، هست فقیر
آه این دام مخوف است مرو
هرچه را نشنوی این را بشنو
سومین پند من این است تو را
که حذر کن، حذر از جنس دو پا
ای بسا اهرمن تیرهروان
بلکه بدخواهتر از صد شیطان
هست با جامه و رخسار بشر
که بجز شر نرود راه دیگر
الحذر، الحذر از جنس دو پا
سر پا میخوردت خویش با
تا توانی ز بشر چشم بپوش
ور اگر خون تو نوشد مخروش
گر نشد پاک بریدن ز کسان
چشم بگشا و حذر کن ز خسان
با کسان دوست شو و یار ولی
چشم بگشا که بینی دغلی
ای نبوده پسرم، جز تو اگر
من شدم صاحب فرزند دگر
نیز ایمن مشو از او که هم او
میشود گاه برای تو عدو
باری از جنس بشر کن پرهیز
بگذران عمر به کجدار و مریز
لیک گر بخت مددکار تو شد
اختر سعد اگر یار تو شد
دوستی یافتی انسان و درست
کیمیائی است که کس کمتر جست
زانکه بسیار بود نادر و کم
اندر این کهنه خرابات آدم
گر به چنگ آوری این گنج مراد
سر و جان گر به رهش باید داد،
بده و دامنش از دست مده
به این عالم و این رشته منه
زانکه از لطف خدایت بخشید
گل و گلزار و بهاری جاوید