نبخشیده گیتی به کس زیبهایی
نه بر شوربختی نه بر شهریاری
ز آغاز پیداست انجام این ره
که در چاهش افتد هرآن رهسپاری
نه آنقدر دور بهاران بپاید
که گوید هزار غمی از هزاری
نه آنقدر فرصت دهد وصل کوته
که گوید غم هجر یاری به یاری
جهان است و کینتوز و از وی نشاید
دگر داشتن بیش از این انتظاری
ولی من ز اهل جهان در شگفتم
که کس دیدهام دیدهی اعتباری
تو تا زندهای کس نداند کجایی
چنی، چون کنی، چیستی، در چه کاری؟
چو مردی بزرگی و جاودانمردی
جهان نبوعی، سری، شاهکاری
توای خوی ایبنای دوران چنی چه؟
چه پر غم معما و افسانهباری
بهارا، تو گر زجر و زندان کشیدی
در این ملک میآمدی در شماری
چه خونها که خوردند ارزنده مردان
نپرسیدشان کس چه هستی، چه داری؟
هدایت بدان مایه و ارج عمری
به دوش از ستم داشت چون کوه باری
پس از روزگاری که جان سوخت پنهان
چو شمعی فروزنده در شام تاری
به دیگر دیاری شد و ناامیدی
کشاندش از آنجا به دیگر دیاری باری
کنون بین که بر عرش بردند او را
شگفتا، چه مخلوق بیبندوباری
مرا خنده آید که تا بود او را
از این غمگساران نبد غمگساری
به پاریس بردش غم و رنج و حرمان
وز آنجا به خاک سیه انتحاری
کنون عزم دارند تا مردهاش را
بیاورند و سازند بهرش مزاری
مرا گفت دوشینه یاری که سازم
در این سوک شعری چنان سوکواری
ملک جاودانی بهاری است، زین رو
نیازی نیدیم به وصف بهاری
نخواهد شدن نامش از روزگاران
که در راه دانش شدش روزگاری
به وصف چو من کس، چه حاجت مر آن را
که در هر دلی هست از او یادگاری
مجلس یادبودی در مشهد برای روانشاد محمدتقی ملکالشعرای بهار، استاد بزرگ و تصدیرهسرای چیرهدست، ترتیب
یافته
بود.
چندی پیش از آن نیز خبر
خودکشی شادروان هدایت منتشر و موجب تأسف و تألم بسیار دوستان واقعی او شده بود. آن روزها هنوز جاودانیاد،
هدایت به
شهرتی که بعدها بحق نصیب نامش شد، نرسیده بود. کما اینکه کسی در مشهد به اندیشهی برپا داشتن مجلس یادبودی
برای
او
نیفتاد. به هر صورت من در آن مجلس، به گمان خود خواستم تا اندازهای جبران این بیتوجهی را کرده باشم.