از بیوک‌نامه
اگر خودکامه باشی یا که ناکام
نئی ایمن ز کام گرگ ایام
جهان سر تا به بن رمز است و ایما
به هم رفته معما در معما
چو فکرت یک معما برگشاید
از آن یک، صد معما رخ نماید
جدائی از چه و تلفیق از چیست؟
به هم این جمع و این تفریق از چیست؟
شگفتا در گذرگاهی چنین تنگ
در این تاریک شب وین راه پر سنگ
شبی اینگونه دهشتزا و تاریک
رهی اینگونه پیچاپیچ و باریک
بلائی خفته در هر نیم‌گامی
کمین کرده به هرسو چشم دامی
در این صحرا اگر مارند و گر مور
به رنج یکدیگر هستند مأمور
یکی از جا کند پای آن دگر را
کند این یک از آن ناگاه سر را
یکی خواهد همه مقهور سازد
هزاران آرزو در گور سازد
یکی چنگیز و آن تیمور گردد
ز شهوت چشم جانشان کور گردد
پس از یک چند ظلم و خانه‌سوزی
خورد زان می‌که هرکس راست روزی
خورد زان جرعه و مدهوش گردد
به بادی شمع وی خاموش گردد
پس از وی باز جمعی سر برآرند
قدم بر جای پای او گذارند
نبیند آخر آن مردآزار
که مردم گشت و خود گردید مردار
دگر ره آن گمره سپارند
تو گویی غیر از این راهی ندارند
به جای آنکه با هم یار باشند
برای یکدیگر غمخوار باشند
ز پای یکدیگر خاری برآرند
به زخم یکدیگر مرهم گذارند
به هم جوشند و جام مهر نوشند
به کشف رازهای دهر کوشند
سبک سازند بار دوش هم را
برآرند از زمین بیغ ستم را
هزار افسوس آدم تا بدین دم
هنوز اسباب کین سازد فراهم
هنوز جام پر اشک است و خون است
هنوز این دشت از خون‌لاله‌گون است
در این صحرا هنوز آوای جنگ است
هنوزش بر جبین این داغ ننگ است
هنوز این مدعی در سیر لاهوت
ندانند فرق گل با بوی باروت
هنوز از خون شود این کُردگن مست
شود از شیون شو مرده زن مست
هنوز از هم ندانند خیر و شر را
پسندد بانگ طفل بی‌پدر را
چو آتش گیرم از این داغ جانکاه
کنم این قصهٔ پر غصه کوتاه
همان بهتر که خاموشی گزینم
که در این قصه جز حیرت نبینم

دیدگاهتان را بنویسید