بگسستن از زنجیر غم، دشوار می‌داند دلم
تنها در این میخانه خود، هشیار می‌داند دلم
شیدا شده رسوا شده ـ بازیچهٔ غمها شده
افسوس و وایلا شده
با این همه دیوانگی و ز خویشتن بیگانگی
صد کار می‌داند دلم
بسیار می‌داند دلم
***
دردش فزون و صبر کم، عقل اندک و بسیار غم
وحشی صفت دیوانه‌خو، گرچه بود با خود عدو
گر آزمون او کنی، دانی که از هر بیش و کم
بسیار می‌داند دلم
***
با این همه دیوانگی و ز خویشتن بیگانگی
صد کار می‌داند دلم
بسیار می‌داند دلم
***
با این همه مستی که سر از پا نداند پا ز سر
هر روز رنگی می‌زند، بهر من خونین جگر
گویی فکندن خویش را، هردم به دامی از بلا،
ناچار می‌داند دلم
با این همه دیوانگی و ز خویشتن بیگانگی
صد کار می‌داند دلم
بسیار می‌داند دلم
***
راه بلا آباد را، هموار می‌داند دلم
غیر از شکیبایی بتا، صد کار می‌داند دلم
باشد جنون را بس فنون، بیرون ز مرز چند و چون
بی‌همره و بی‌رهنمو
با این همه دیوانگی، و ز خویشتن بیگانگی
صد کار می‌داند دلم
بسیار می‌داند دلم
***
ای آرزوی بیدلان وی قبلهٔ صاحبدلان
گلزار می‌خواهم بیا، ای قوت دل وی جان جان
آن حسن روزافزون تو، وین عشق روزافزون من
آخر بریزد خون من
با این همه دیوانگی، و ز خویشتن بیگانگی
صد کار می‌داند دلم
بسیار می‌داند دلم
***

دیدگاهتان را بنویسید