ماجرایی بس دردناک بود. مریم دختر بچه‌ای شیرین و نمکین که پدرش از دیگر فرزندان بیشتر دوستش می‌داشت و کارش را با او از محبت معمول پدر و فرزند گذشته بود در نخستین روزی که با بارانی نوی که برایش خریده بودند به کودکستان رفت و نزدیک بخاری ایستاد، شعله‌ای سرکش که خیرش نبود چه می‌کند زبانه زد و خودی به بارانی دخترک رسانید و آن غنچهٔ خنده تمام نکرده را به آتش کشید. تا دوستان کوچکش ترسان ولرزان با گام‌های کوتاهشان خود را به بزرگترها رسانند آتش کار خود کرده بود، پروانهٔ پرسوخته بعد از دو روز در بیمارستان پرپر زد و برای همیشه چشمان سیاه و زیبا برهم نهاد در حالی که سفارش می‌کرد «به مامان نگویید باروتیم سوخته». غروبی که من به دیدار پدرش که آن زمان‌ها خیلی باهم بودیم رفتم، دیدم گریان دریده در دریای جنون دست و پا می‌زند من که داغم تازه شده بود آن شب تا نیم‌روز فردایش با او نوجه‌سرایی کردم و با او به تلخی گریستم تا یکی از آشنایان که این حال را برای من خطرناک دانسته بود به بهانه‌ای از آنجا بیرونم کشید. این چند بیت قطرات اشکی است بر این درد جانسوز و کلمهٔ تسلیتی است برای آن پدرکه دخترکش سوخت و دل خویش و بیگانه نیز.

گفت اگر در همه عالم سر یک نیشتر است
هست زان پای کسی ریش، که درویشتر ۱ است
کسی آگه چو من ای دوست نشد از دل تو
دردهای همه عالم دگر و این دگر است
درد و حرمان تو، من دانم و زین جام بلا
تا کسی بی‌خبر از خود نشود، بی‌خبر است
تا گل مریم نشکفته تو رفت به باد
باز از لاله مرا داغ جگر تازه‌تر است
چه توان کرد که استادی صیاد قضا
بهر مرغان ستم‌دیده سرزیر پر است
غیر تسلیم و رضا چارهٔ دیگر نبود
وین سخن گرنه به دلخواه بود معتبر است
آدمیزاد! بیچاره بهر لحظهٔ عمر
زانچه یک لحظهٔ دیگر گذرد بی‌خبر است
نرسیدیم به درمان و دل از دست برفت
بگذشتیم و بدان خوش که جهان درگذر است
اشک بیهوده، مبارید که کور است سپهر
هم لب از شکوه بپوزید که این کور، کر است
گفت خیام که آهسته بنه پای به خاک
که نه خاک است، لب و دست و دل و چشم و سر است
زیر این خاک سیه نیز گلی مریم نام
خفته و دست در آغوش شبی بی‌سحر است
**
**
۱. در اصل مثالی است که گفته‌اند هرجا سنگی است پای لنگی است و بعد بیتی از سعدی که می‌گوید:
گر در همه دهر یک سر نیشتر است
در پای کسی رود که درویشتر است

دیدگاهتان را بنویسید