برآن سرم که دگرباره با بهانه‌ی شعر
رخ تو تیره ز حرمان و دود آه کنم
مرا ببخش اگر چهره‌ی سپید تو را
چو روزگار خود و بخت خود سیاه کنم
دگر نماند مرا مونسی و دمسازی
که باوی از غم دل شکوه‌گاه‌گاه کنم
فغان که منزلت اشتباه مجهول است
دوباره کاشکی ای عشق، اشتباه کنم
جنون محض بود در پی خرد بودن
هزار شکر که من کم‌تر این گناه کنم
به غیر رنج نباشد گره‌گشایی عقل
من آن نیم که عیش عمر خود تباه کنم
پیاله گیرم و با خود به عیش بنشینم
وگر نبود بتی کم فغان و آه کنم
ترانه‌های خود از بهر اختران خوانم
چو نیست ماه‌رخی راز دل به ماه کنم
فلک چگونه به تعذیب من کمر بندد
که من به لطف جنون کوه رنج، کاه کنم
دلم گرفت از این نرم نرم نالیدن
فراز تخت جنون بانگ دادخواه کنم
مگر ز گوش کر چرخ پرده برگسلم
سیه ز داغ دلم روی مهر و ماه کنم

دیدگاهتان را بنویسید