هدیهای گرچه سخت ناچیز است
چون تو پوشی خطای من پوشد
هدیه بردن به دوست آیینی است
که در آن مور نیز میکوشد
عشق اما خلاف آیینهاست
شیرِ اشتر ز گاو نر دوشد
چون درآید به مغز نغز کسی
بگسلد بند و پند ننیوشد
کارها جز به رسم و راه کند
ماه مرداد پوستین پوشد
روی شیرین ز سنگ بتراشد
جان شیرین به عشق بفروشد
همچو گل گاه بر عیش خندد
همچو می گاه بیطرب جوشد
چون چنین است هدیه بردن را
جان عاشق ز شرم بخروشد
لیک با این همه امید که دوست
ساغر لطف با رهی نوشد
آری این هدیه گرچه ناچیز است
چون تو پوشی خطای من پوشد