لالهای بودیم و سر برداشتیم
این جهان جای طرب پنداشتیم
جام بر کف در بهار جانفزا
آرزوی کامرانی داشتیم
داغ دل را تا به می تسکین دهیم
ای بسا تخم امل میکاشتیم
ناگه از ره باد و طوفان در رسید
سرنگون شد پرچمی کافراشتیم
چون بنفشه سر به زیر انداختیم
زانچه بود و آنچه ما انگاشتیم
قصه کوتاه جرعهای ناکرده نوش
باز سر بر خاک ره بگذاشتیم