در سوگ دوست و همشهری عزیزم
شاعر خلّاق و نویسندهٔ گرانقدر،
زنده یاد اخوان ثالث، مهدی نازنینم
باز داغی تازه دارد دل
درد بی‌اندازه دارد دل
رفت پیر قصه‌گو، آن همدم دیرین
آن که همچون قصه‌هایش بود گاهی تلخ و گه شیرین
از غم‌آباد دلش، از درد و فریاد دلش می‌گفت
گرچه باغ آتش او گونه گون گل داشت
در زمستان بذر نو می‌کاشت
شد نو آیین شعر جاسوزش
نُقل هر مجلس
نَقل هر محفل
راست باشد این که می‌گویند
چون سخن از دل برآید می‌نشیند لاجرم بر دل
گرچه عمرش بود غم، غم ضرب در غم بود
گرچه می در آتشین کامش چنان زهر هلاهل بود
گرچه افسردش دل و جانش ز غم فرسود
گرچه گاهی کوه و دریایی ز غم‌ها بود
زندگی در چشم او بازیچه و پندار و شوخی بود
وین عجب کو بر همین بازیچه عاشق بود
هم در آخر دؤر
شوخی تقدیر بین در چار شهریور
آن‌چنان نومید مردی نام او امّید
تلخ‌کامی عاشق این شوخی و پندار
می‌برد بیماری قندش
می‌رود در پردهٔ اسرار
باز داغی تازه دارد دل
درد بی‌اندازه دارد دل

دیدگاهتان را بنویسید