ای خجنت قدرت خداوند
ای یار عزیز و ماه دلبند
ای سرور بلند آفرینش
ای چشم و چراغ اهل بینش
مستان تو با خرد ستیزند
خون دو هزار توبه ریزند
گیسوی تو میکشد به زنجیر
پرهیز و گریز و عقل و تدبیر
رفتی دو سه ماهه بازگردی
نی گرد جهان به ناز گردی
شک نیست که در سفر به هرجا
بیتا آن قند و آن رخ دلآرا
چشم همگان بود به سویّت
پستوشیده کنند آرزویت
شک نیست که شمع جمع باشی
چون شمع به جمع نور پاشی
امّا مثلی است جاودانه:
شمعی که روا بود به خانه،
در مسجد اگر بوی حرام است
آن طرفه مثل در این مقام است
چون کشور بلبل و گل اینجاست
دیدار تو حقّ دیدهی ماست
آن جا شده عشقها مجازی
بازی شده کار عشقبازی
نه عشق و نه شور و التهاب است
ز آغاز، سخن ز تختخواب است
بیدرد حلاوت شفا نیست
بیهجر وصال را صفا نیست
اینجاست که قدر حسن دانند
اینجا، خوبان بلای جانند
اینجا ز می جمال مستند
اینجا همه خلق بتپرستند
وقت است که ناگهان بیایی
چون در تن خسته جان بیایی