«از بیوکنامه»
گذر کردند بر شهری سه تن دوست
به هم نزدیکتر از مغز با پوست
یکی بنگی و آن یک اهل تریاک
سوم میخوار و لوطی، مزهاش خاک
چو شب هنگام شد کانجا رسیدند
در دروازه بر خود بسته دیدند
که در آن روزگار از بیم اشرار
در دروازه میبستند ناچار
در آن ایام دزدان مرد بودند
پلنگ و ببر هامونگرد بودند
نه چون این روزها کز یاری بخت
همه سلطان بیتاجند و بیتخت
میان شهر و مردم خانه دارند
که میهمانخانه و میخانه دارند
نه تنها خانه و کاشانه دارند
که روی چشم مردم خانه دارند
نه تنها گلشن و گرمابهشان هست
که صدها کُنتر و پروانه دارند
به کف گه سبحه گه پیمانه دارند
برای صید آب و دانه دارند
چو خودگنجاند، دیگر باکشان نیست
که مردم جای در ویرانه دارند
چه غم دارند کز اولاد کورش
به یک سوراخ ده تن لانه دارند
به بر گیرند هر شب نازنینی
گل نازی، بت سحرآفرینی
ندارند از کم و بیش جهان غم
به فکر اشکمند و زیر اشکم
به خود گویند غم خوردن هنر نیست
به من چه شام شب کس را اگر نیست؟
چنان شد دیدهی وجدانشان کور
که دیگر باکشان از چشم تر نیست
اگر گویی چه به در دهر گویند
که بهتر در جهان از سیم و زر نیست
به دل گویند ما را هست چون پول
چه غم داریم اگر چیز دگر نیست
مرا چون صبح، کمکم گشت روشن
که حتماً در پی هر شب سحر نیست
جگرخواران چه غم دارند اگر کس
به جیبش پول یک سیخ جگر نیست
بلی ماند آن حکایت نیمهکاره
که آن یاران پیاده یا سواره
به شهری موقع مغرب رسیدند
در دروازه بر رخ بسته دیدند
به یاران گفت پس مستانه، بدمست
که در را با لگد باید که بشکست
بگفتا مرد افیونی، نه جانم
عزیزم، نازنینم، مهربانم
به قربان تو و شور و شر تو
خودم هستم به مولا نوکر تو
نباید خویشتن را رنجه سازیم
زمانه گر نسازد ما بسازیم
مگر نشنیدی این پند دلاویز
ز دانایان که این هم بگذرد نیز
نباید زحمت بیجا کشیدن
بیاید تا سحرگه آرمیدن
فقط تا صبح میخوابیم این پشت
نباید بهر یک شب خویش را کشت
چو آید صبح بگشایند در را
چرا بندی سر بی درد سر را
حشیشی گفت از این جمله بهتر
مرا یک نقشهی خوبی است در سر
گر از من بشنوید ای همسفرها
نباشد سخت مطلب اینقدرها
نه لازم هست اصلاً در شکستن
نه شب تا صبح خفتن یا نشستن
اگر پند مرا در کار بندید
چو صبح صادق از شادی بخندید
بباید هر سه در این شام تاریک
شویم ای دوستان باریک و باریک
سپس از درز در بسیار آسان
گذر خواهیم کرد آن سوی شادان
*
*
در این افسانه بس افسانهها هست
هزاران نکته از اوضاع ما هست
دریغا رهنوردانند خسته
در شهر سعادت نیز بسته
به جای آنکه همراهی نمایند
به هم یاری دهند و در گشایند
یکی گوید که ما را صبر باید
که در را عاقبت دربان گشاید
یکی گوید که برگردیم از این راه
یکی بانگی زند لیک از ته چاه
بلی تا اینچنین ناجور هستیم
ز شهر عز و دولت دور هستیم
اصولاً تکتک ماها دلیریم
بلا نسبت پلنگ و ببر و شیریم
به تنهایی هر آنکس قهرمانی است
ز سهراب و تهمتن داستانی است
ولی چون جمع گردیدند جایی
هر آن یک را به سر باشد هوایی
هر آن یک چشم دارد تا دگرها
ببندند از پی خدمت کمرها
همه در انتظار معجزاتیم
سکندروش پی آب حیاتیم
نمیدانند دنیا را چه حال است
که کار مملکت چون فوتبال است
اگر بازی کنی هشیار و دانا
بخواهد گل زند تنهاى تنها
اگر در فن خود ممتاز باشد
به تندی و پرش شهباز باشد
به تنهایی از او کاری نیاید
مگر با دیگران یاری نماید
هرآن ملت که او را همرهی خوست
به بازیهای گیتی بُرد با اوست