از شهر فرنگ
آابل خط گرامیت رسید
دلم از دیدنت اسم تو طپید
داده بودی به من ای دوست نوید
که خوش و خوبی و سرخ و سفید
کاش همواره شر و شر باشی
حیف باشد که تو دلخور باشی
شاد کردی دل از این نامه بسی
شاد باش و به پیری برسی
آخرین نامه‌ی تو خوب نبود
بود غم‌نامه و «مکتوب» نبود
داده‌ای شرح که مفلس شده‌ای
بی‌زر و خانه و بی‌کس شده‌ای
منزل و باغچه‌ی فخرآباد
گرچه چون زلف بتان رفته به باد
شده شد، غصه‌خوری کار بدی است
غمخوری بیشتر از بی‌خردی است
من بسا روز و شبان را بی‌پول
بوده‌ام بی می و مطرب، شنگول
پول اگر هست چه بهتر، ور نیست
من اگر غم نخورم بهتر نیست؟
چو از این خانه مرا با اردنگ
ببرد آخر فلک پیر نرنگ
حاصل ما همه یک پیرهن است
جامه‌ای ساده که نامش کفن است
مد این پیرهن از روز ازل
دانی ای جان نه عوض شد نه بدل
اقتضایش نه به فصل است و نه سال
هم نه الگو طلبید نی ژورنال
چون همین است و همین آخر کار
شاد آنکو ندهد خویش آزار
ثانیاً گرچه حقیر است فقیر
هست هرچند که بی‌مایه فطیر
گرچه خوش گفته عملمدار جنون
آفت و درد و بلا ناپایون
آنکه خود را و جهان را آزرد
ماجراجوی بزرگ امّا خرد
که رسند از سه جهت خلق به کام
وان سه ره هرسه بود پولش نام
باز هم آبل از محنت خویش
پس از این غصه مخور از این بیش
اسکن پشت گلی گرچه کم است
گر رود در ره گل‌ها چه غم است
باز هم شکر کن ای یار مدام
که تو را پول نگردیده حرام
نشدی نوکر دکتر بچه‌ها
خرج آمپول نگشته است و دوا
نشده مصرف مسهل یا گرد
خرج عشرت شده نی ماتم و درد
چند روزی گذراندی به مراد
شکر کن، شکوه مکن جان عماد
چون بود گرم و من اکنون خیسم
نتوانم که دگر بنویسم
خواهم اکنون چه کنم آب‌تنی
بیش از این با تو ندارم سخنی
۱. ابوالقاسم شهیدی، دوست نازنین که جوان مرگ شد.

دیدگاهتان را بنویسید