دم غنیمت دان که دنیا آرزویی بیش نیست
نیستی چوگان چو گیرد چرخ گویی بیش نیست
گفتگوی عشق را دریاب با شیرین لبی
کان خبرها قصهای و گفتوگویی بیش نیست
ملک درویشی غنیمت دان و چتر آسمان
مرشدی نامی و شاهی های و هویی بیش نیست
عاقبت نقشت به زیر خاک میپاشد ز هم
حال خود را باش، گیتی کینهجویی بیش نیست
حرص را بگذار، جز در کار و یار و جام می
آخر ای مسکین تو را کام و گلویی بیش نیست
گر چه بس افسانهها گفتند از فردوس و حور
جز می و رخسار یار و طرفجویی بیش نیست
هر چه میخواهی بکن، اما بدان دنیای دون
سفلهای، نامردمی، بیآبرویی بیش نیست
گر بود رنگی ورای عقل و حس، ما غافلیم
حسرتا زان باغ ما را غیر بویی بیش نیست