دلا به طبع خداداد و بخت خویش بناز
که رند باده‌گساری نه پیر شعبده‌باز
خراب از می و ناز پری‌رخان خوش‌تر
از آنکه بهر مریدان کنی کرشمه و ناز
بگیر سنبل مه طلعتی گر اهل دلی
به قصه‌های پریشان بهارِ عمر مباز
یکی ز حلقهٔ عشاق هوشیار نماند
چنین که مطرب ما شور زد در این شهناز
دلم که مردهٔ صد ساله بود جانی یافت
دم مسیح مگر شد قرین این آواز
به عیش کوش و مخور غم ز دهر و هر چه در اوست
حقیقتی به جز این نیست در سرای مجاز
نماند افسر محمود غزنوی و بماند
ز فرّ سلطنتی در جهان حدیث ایاز
به ساز و عود زمانی غم زمانه بسوز
«زمانه تا نسازد تو با زمانه بساز»
گر از عماد سخن نشوی ز خواجه شنو
«در این سراچهٔ بازیچه غیر عشق مباز»

دیدگاهتان را بنویسید